در اولین جمله می‏گوییم «اصل جنسیت کتاب مبین غیبی است». حداقل دو آیه ارتباط کتاب مبین را با عالم غیب مطرح می‏کند: یکی آیۀ ۵۹ سورۀ انعام و دوم آیۀ ۳ سورۀ سبأ. در آیۀ ۵۹ سورۀ انعام، خداوند در انتهای آیه دربارۀ کتاب مبین صحبت می‏کند. اما بحث را از الغیب شروع می‏کند و در ابتدای آیه می‏فرماید ﴿وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ﴾؛ پس این دو یک نسبتی با هم دارند. نمی‌توان گفت که خداوند به دلیلی داشته دربارۀ غیب صحبت می‏کرده و بحث را به کتاب مبین کشانده است. چون در دو آیه، یعنی در همین آیۀ ۵۹ انعام و همچنین در آیۀ ۳ سبأ خداوند وقتی دربارۀ غیب صحبت می‏کند، بحث را به کتاب مبین می‏کشاند. دو بار این کار را می‏کند و هر بار هم در قالب یک آیه؛ پس حتماً کتاب مبین به غیب ربط دارد. خود این موضوع جالب است.

در غیب یک چیز دیگری وجود دارد به نام «تفصیل الکتاب» که در آیۀ ۵۹ انعام از آن صحبت می‏شود. در مورد تفصیل الکتاب، در آیۀ اول سورۀ هود صحبت می‏شود و خداوند می‏فرماید ﴿كِتابٌ أُحْكِمَتْ آياتُهُ﴾؛ کتابی وجود دارد که یک مرحله پایین می‏آید و نازل می‏شود و می‏شود ﴿أُحْكِمَتْ آياتُهُ﴾. پس کتاب، اولین نازله‏اش ﴿أُحْكِمَتْ آياتُهُ﴾ است. در ادامة آیه می‌فرماید ﴿ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَكيمٍ خَبيرٍ﴾. ﴿ثُمَّ فُصِّلَتْ﴾، دومین نازله است؛ تفصیل داده می‏شود. در آن آیه بحثی داریم که این تفصیل کتاب که دومین نازلۀ قرآن است، از جنس عالم غیب است. ما می‏گوییم کتاب مبین از جنس عالم غیب است؛ تفصیل الکتاب هم از جنس عالم غیب است. اما کدام یک بالاتر است و کدام پایین‏تر؟ در آیۀ ۵۹ انعام یک «الغیب» وجود دارد و سپس کتاب مبین مطرح می‏شود. در آیۀ ۳ سبأ هم باز الغیب وجود دارد و سپس کتاب مبین مطرح می‏شود. پس از لحاظ چینش، ابتدا غیبیات یا وجه خاصی از غیب، سپس تبدیل آن به کتاب مبین را داریم. این بحث را اگر با بحث تفصیل کتاب جمع کنیم این طور می‏شود که در فضای غیب و در عالم غیب، در آن قسمت‏های بالاتر، تفصیل الکتاب وجود دارد؛ و در قسمت‏های پایین‏تر، کتاب مبین وجود دارد. لذا می‏شود گفت که اصل جنسیت کتاب مبین غیبی است؛ اما از جنس قسمت‏های پایین عالم غیب.

اما تفصیل آیات چه طور به غیب ربط دارد؟ اینجا از دو مجموعه آیات استفاده می‏کنیم. در آیۀ اول هود خداوند فرمود ﴿كِتابٌ أُحْكِمَتْ آياتُهُ﴾؛ در وهلۀ اول کتابی هست و در وهلۀ دوم «أحکِمت». این کتاب، آیات دارد. بعد از تحکیم، باید تفصیل شود. اما این تفصیل کجا واقع می‏شود؟ اینجا از سورۀ انعام آیات ۵۵ تا ۵۹ استفاده می‏کنیم. در آیۀ ۵۵ خداوند می‏فرماید ﴿وَ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ﴾. خداوند دارد از تفصیل آیات صحبت می‏کند. خدا آیات را تفصیل داده؛ فصل‌فصل کرده است. حالا این باید اعمال شود. اعمالش به چه صورت است؟ در آیۀ ۵۹ ادامه‏اش را ببینید؛ ﴿وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ …﴾. تفصیل آیات، از طریق مفاتح الغیب می‏آید و وارد کتاب مبین می‏شود. پس تفصیل آیات، غیبی است. دریچه‏های غیب باز می‏شود و آن مقولات درون غیب به صورت کتاب مبین درمی‏آید. اگر دریچه‏های غیب باز شود، با ﴿نُفَصِّلُ الْآياتِ﴾ مواجه می‏شویم؛ پس ﴿نُفَصِّلُ الْآياتِ﴾ غیبی است.

نکته‏ای دربارۀ کتاب مطرح کنیم. واژۀ کتاب یا الکتاب بارها در قرآن آمده است و تعداد آن هم زیاد است. نمی‌توانیم به صورت کلّی بگوییم کتاب، غیبی است. کتاب، اولاً وجوه مختلف دارد: در برخی آیات، کتاب اعمال انسان است؛ در برخی، کتاب آسمانی رسولان گذشته است؛ در برخی آیات هم قرآن است و همین ‏طور چندین مصداق دارد. پس هر جا کتاب و الکتاب آمده است، اگر از خود آیه معلوم نمی‌شود، باید در سیاق بررسی کنیم که اینجا منظور چیست. حتی اگر منظور قرآن باشد، باید مشخص شود که کدام نازله از قرآن مد نظر است. مثلاً در آیات ۲ و ۳ بقره، ﴿ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فيهِ هُدىً لِلْمُتَّقينَ الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ﴾، کتاب، غیبی است. این کتاب، قرآن است؛ اما اینکه کدام نازله از قرآن است، معلوم نیست. کتاب وجوه دارد؛ یک وجهش به معنای قرآن، یک وجهش به معنای کتاب اعمال انسان، و یک وجهش به معنای کتاب مخلوقات است، و چیزهای دیگر. لذا وقتی داریم از این طور مقولات صحبت می‏کنیم که در ابتدا وجوه دارد، اول باید وجوه را پیدا کنیم. در هر وجه مثلاً وجه قرآن، باید معلوم شود کدام نازله از قرآن است. اینها مهم است. در این طور موارد، مدام از آیات دیگر استفاده نکنیم؛ چون در آیات دیگر هنوز اثبات نشده چه وجهی از این کتاب مطرح است؛ و اگر وجه قرآن است، کدام نازله از قرآن. پس در این طور بحث‏ها، از استفاده گرفتن از آیات به ظاهر مشابه به شدت پرهیز کنیم. با این کار فقط بحث پیچیده می‏شود. در تفسیر قرآن به قرآن این نکات مهم است. نمی‏توانیم بگوییم چون در دو آیه گفته شده کتاب، پس هر دو یکی است. هر جایی کدام وجه از کتاب؛ و اگر وجه قرآن است، کدام نازله از قرآن منظور است. نمی‏توانیم نازلۀ دوم را با نازلۀ چهارم کنار هم بگذاریم و بحث را ادغام کنیم. حق نداریم مشخصات نازلۀ دوم و نازلۀ چهارم را یکی کنیم؛ اگرچه هر دو دربارۀ قرآن است. بلکه در هر آیه باید نازله‏اش را پیدا کنیم و در جای خود از آن بحث کنیم.

اما در بحثی که داریم مطرح می‏کنیم، از آیۀ ۱ هود شروع می‏کنیم. یک چیزی به نام کتاب هست که این کتاب، آیات دارد. آیات آن ﴿أُحْكِمَت﴾ می‏شود. یعنی این کتاب در همان جا تعدد اجزاء دارد. کتاب، یک نوع مجموعه است. در یک جایی تعدد اجزاء دارد. اجزائش به نام «آیه» مطرح می‏شود و تعدد اجزائش با «آیات» مطرح است. اینکه جزءجزء دارد و تعدد دارد به خاطر بحث آیه است. وقتی گفته می‏شود ﴿أُحْكِمَت﴾، یعنی آیاتش مشمول ﴿أُحْكِمَتْ﴾ شده‌اند. خود مفهوم ﴿أُحْكِمَتْ﴾ یعنی این آیات بسیار معنا دارند و معانی آنها در مسیرهای خاص محدود شده است. وقتی ﴿أُحْكِمَتْ﴾ می‏شود، حتماً باید یک عالم پایین‏تر بیاید؛ چون محدودیت به آن تعلق می‏گیرد. در همان جا نمی‏تواند مشمول محدودیت شود. پس خود مفهوم ﴿أُحْكِمَتْ﴾ این پایین آمدن را ایجاب می‏کند. پس کتاب، آیات دارد؛ یعنی آیات الکتاب، در یک عالمی به نام کتاب است. خدا آیاتش را یک عالم پایین‏تر آورده و در عالم پایین‏تر مشمول ﴿أُحْكِمَتْ﴾ کرده است. در همان عالم، نمی‏تواند ﴿أُحْكِمَتْ﴾ شده باشد؛ بعد می‏فرماید ﴿ثُمَّ فُصِّلَتْ﴾. چون مسیر، مسیر نزول است، همین مسیر را باید ادامه دهیم. در عالم کتاب، آیاتی وجود دارد. برای اینکه ﴿أُحْكِمَتْ﴾ شود، خدا آنها را یک عالم پایین‏تر آورده است. وقتی می‏فرماید ﴿ثُمَّ﴾، یعنی همین سیر نزول را ادامه دادیم؛ پس در یک نازلۀ بعدی: ﴿فُصِّلَتْ﴾. پس تا اینجا اگر بحث ﴿أُحْكِمَتْ﴾ را فعلاً نادیده بگیریم، داریم: ﴿كِتابٌ أُحْكِمَتْ آياتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ﴾. از این بحث داریم صحبت می‏کنیم: ﴿كِتابٌ أُحْكِمَتْ آياتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ﴾. بحث ﴿أُحْكِمَتْ﴾ را کنار بگذاریم. پس آیات کتاب، قابل تفصیل است. در آیة ۵۵ سورة انعام هم  از این موضوع صحبت شده است: ﴿وَ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ﴾. همین که خداوند دارد از تفصیل آیات صحبت می‏کند، احتمال می‏دهیم که این دو بحث یکی باشد. البته با اطمینان مطرح نمی‏کنیم، به این دلیل که وقتی که خداوند می‏فرماید ﴿كِتابٌ أُحْكِمَتْ آياتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ﴾، قابل استدلال است این کتاب که قرآن است و بالاترین درجات قرآن است. بالاترین درجۀ قرآن طبق این سوره، کتاب نامیده می‏شود. یک نوع مجموعه وجود دارد به نام کتاب، از آنجا دارد به سمت پایین می‏آید و عالم به عالم نازل می‏شود. پس وقتی گفته می‏شود ﴿كِتابٌ أُحْكِمَتْ آياتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ﴾، آن بالا بالاها دارد واقع می‏شود. اگر بتوان ثابت کرد در آیۀ ۵۵ انعام که خداوند ابتدای آن فرموده ﴿وَ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ﴾، این هم در آن بالاها دارد واقع می‏شود، آن موقع احتمال اینکه این دو یکی باشد، بیشتر می‌شود؛ وگرنه اگر به ظاهر خود آیه نگاه کنیم، آمده است: ﴿وَ کَذلِکَ نُفَصِّلُ اْلآياتِ وَ لِتَسْتَبينَ سَبيلُ الْمُجْرِمينَ﴾؛ ما آیات را داریم تفصیل می‏دهیم و به این صورت مسیر مجرمین را مشخص می‏کنیم. شاید این موضوع دارد روی زمین واقع می‏شود؛ شاید دارد با آیات اجتماعی انجام می‏شود. چرا بگوییم به ارتفاعات و به عوالم بالا ربط دارد؟ از ظاهر خود جمله شاید به نظر برسد که روی زمین باشد؛ با مسائل اجتماعی، با تفصیل آیات در اجتماع، یا حوادث مختلف خداوند راه مجرمین را تبیین کند. مگر اینکه دلیلی پیدا کنیم و بگوییم که این ﴿وَ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ﴾ مربوط به ارتفاعات بالاست.

اما چه طور می‏شود برای این موضوع دلیل آورد؟ بحث‏هایی که خداوند در یک سوره مطرح می‏کند، باید با هم ارتباط داشته باشند. در آیۀ ۵۵ انعام می‏فرماید ﴿وَ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ﴾؛ بعد چیزهایی درباره‏اش می‏فرماید؛ سپس در آیۀ ۵۹ می‏فرماید ﴿وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ﴾؛ پس حتما ﴿نُفَصِّلُ الْآياتِ﴾ به ﴿مَفاتِحُ الْغَيْبِ﴾ ربط دارد. اگر بگوییم «خداوند روی زمین و در قالب مسائل اجتماعی دارد آیات را فصل‏بندی می‏کند؛ مفاتح غیب نزد خداست»، ارتباطی بین جملات وجود ندارد. این طور ارتباط بین جملات، شبیه برخی اشعار کودکانه است! نظم قرآن این طور نیست. در قرآن این طور نیست که صرفاً تعدادی جمله کنار هم گذاشته شده باشد و یک مقدار ظاهرش آهنگین باشد. مفاهیم قرآنی به شدت به همدیگر ارتباط دارند.

ریشه‌های «فصل» و «أیی» که ریشۀ واژه‌های تفصیل و آیات هستند، در قرآن در ۱۶ آیه به صورت تفصیل آیات با هم آمده‌اند. در مورد عنوان «تفصیل الآیات» باید گفت که این عنوان در قرآن وجوهی دارد؛ بعضی‏ از آنها ممکن است به آیات در طبیعت ربط داشته باشد، بعضی به آیات قرآن، … این طور نیست که در هر آیه‌ای که گفته شده تفصیل آیات، حتماً دربارۀ آیات قرآن باشد. پس اولین چیزی که باید در نظام فکرمان بیاوریم، این است که تفصیل آیات، وجوه دارد؛ می‏تواند تفصیل آیات قرآن باشد، یا تفصیل آیات اجتماعی، یا تفصیل آیات خداوندی، یا تفصیل آیات آسمانی، … اگر از بین این ۱۶ آیه، وجوهش را که مثلا  چهار یا پنج وجه است، پیدا کنیم، و این ۱۶ آیه را ذیل آن چند عنوان دسته‏بندی ‏کنیم، می‏بینیم که چهار آیه از بین آنها به قرآن ربط دارد. لذا این چهار مورد را نگه می‏داریم و بقیه را کنار می‏گذاریم[۱].

در آیاتی که مربوط به وجه مد نظر، یعنی تفصیل آیات قرآن است، باز باید توجه داشت که قرآن درجات دارد که به حسب نازله‌های قرآن، درجاتِ نزول قرآن هستند. وقتی خدا می‏فرماید تفصیل آیات، باید معلوم شود که تفصیل آیات در مورد کدام نازلة قرآن و در چه ارتفاعی مد نظر است؛ در نازله‏های بالا یا نازله‏های میانی یا نازله‏های پایینی. مثلا ممکن است در بعضی از این آیات، خدا بفرماید در این «قرآنی که شما می‏بینید»، آیات را تفصیل دادم. در این صورت در آن آیه، نازلۀ مکتوب یا نازلۀ هفتم قرآن منظور است و نازله‏های بالاتر مد نظر نیست. البته ممکن است در نازله‌های بالاتر هم باشد، یا نباشد؛ در هرحال تصریح کلام در چنین آیه‌ای مربوط به این نازله از قرآن است. پس درجات نازله‏های قرآن را باید پیدا کنیم و بعد صحبت کنیم؛ این کلیت بحث بود.

آیۀ اول سورۀ هود را در این بحث انتخاب کردیم. چون در این آیه خدا می‏فرماید این کتاب، ابتدا آیاتش تحکیم شده، سپس تفصیل داده شده است. از ظاهر آیه بر می‏آید که مربوط به ارتفاعات بالاست. در آیات ۵۵ تا ۵۹ انعام، خداوند می‏فرماید ﴿وَ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ﴾؛ سپس در آیۀ ۵۹ می‏فرماید ﴿وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ﴾. از ارتباط این دو بند که به دنبال هم آمده، نتیجه می‌گیریم که این تفصیل آیات مربوط به ارتفاعات بالاست و به پایین مربوط نیست. در ارتفاعات بالا و در غیب، تفصیل آیات انجام شده است؛ سپس پایین‏ترها می‏آید و «کتاب مبین» می‏شود.

سوالی که مطرح می‌شود این است که کتاب مبین، مجموعۀ چیزهایی است که در آسمان‏ها و زمین این طرف و آن طرف هستند؛ تفصیل آیات اگر به قرآن ربط داشته باشد، چه ربطی به کتاب مبین دارد؟ پاسخ این است که کتاب مبین بر رسول‏‏الله(ص) نازل شده است. کتاب مبین در اولین شب قدر بعد از بعثت، در ماه مبارک رمضان، نازل شده است. این جمع بین دو یا سه آیه از آیات مربوط به این موضوع در قرآن است که بحث آن را ذیل آیۀ اول سورۀ قدر می‏آوریم ﴿إِنَّا أَنْزَلْناهُ في‏ لَيْلَةِ الْقَدْرِ﴾.  در این بحث این موضوع را از جمع بین آیة اول سورة قدر و آیۀ اول سورۀ دخان مطرح می‏کنیم که این کتاب مبین است که نازل شده است. پس کتاب مبین، یکی از نازله‏های بالاتر قرآن است. در مورد این مسأله در آینده بیشتر صحبت خواهیم کرد.

وقتی در ابتدای آیة ۵۹ انعام می‏فرماید ﴿وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ﴾، به این معناست که کتاب مبین از دریچه‏های غیب آمده است. اینکه در آیات قبل از آن می‏فرماید ﴿نُفَصِّلُ الْآياتِ﴾، این تفصیل آیات به قرآن ربط دارد که نازله‏اش می‏شود «کتاب مبین». اما در میان این دو آیه، چند آیه فاصله افتاده است؛ باید مشخص شود که جایگاه آیات میانی چیست. آیات میانی «شاخه» است. این روال در قرآن وجود دارد. ما باید با گویش خدا در قرآن آشنا باشیم؛ «گویش درختی» کلام خداوند. توضیح مطلب به این شکل است که آنجا که خداوند می‏فرماید ﴿وَ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ﴾، غیبی است. بعد که می‏فرماید ﴿وَ لِتَسْتَبينَ سَبيلُ الْمُجْرِمينَ﴾، اینجا خدا شاخه می‏زند تا انتهای آیۀ ۵۸ انعام؛ و از ابتدای آیۀ ۵۹ که می‏فرماید ﴿وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ﴾، ادامۀ کلام است. برای درک این موضوع، باید با گویش درختی کلام خدا آشنا باشیم. این روش خداست که وقتی دارد صحبتی را مطرح می‏کند، می‏فرماید این موضوع اگر این طور شود، ماجرایش این طور می‏شود. مثلاً در آیات مورد بحث، می‌فرماید همین تفصیل آیات، دربارۀ مجرمین ماجرایش این طور می‏شود. خداوند این بحث را جلو می‏برد و می‏فرماید؛ سپس به ادامۀ کلام و ادامۀ آن شاخۀ اصلی باز می‌گردد. پس «وَ» را در ابتدای آیۀ ۵۹ معنا کنیم: «و اما ادامۀ کلام»؛ ادامۀ کلامِ ﴿نُفَصِّلُ الْآياتِ﴾. یعنی می‏توانیم بعد از ﴿نُفَصِّلُ الْآياتِ﴾ تا ﴿وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ﴾ را در ذهن حذف کنیم. خلاصۀ کلام اینکه خداوند در آیۀ ۵۵ انعام، بحث را به ﴿كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ﴾ رسانده، پس دارد در این زمینه صحبت می‏کند[۲]؛ سپس در آیۀ ۵۹ می‏فرماید ﴿وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ﴾؛ پس این تفصیل آیات از جنس غیب است.


۱ در تحقیق در مورد هر واژه‌ای ابتدا باید این طور رفتار کرد؛ وجوهش را مشخص کنیم و سپس وجه مد نظر را با آیاتش نگه داریم و بقیه را کنار بگذاریم.

[۲] اگر طالب بسط سیاق باشیم، می‌توانیم این آیات را حداقل از آیۀ ۵۰ بررسی کنیم.